تبلیغات
فردای روشن - خاطره ایی از اعتکاف

آرشیـو موضوعـی

خبرنامـه

آمار بازدیـد

  • بازدید های امروز :
  • بازدید های دیروز :
  • كل مطالب :
  • كل پیام ها :
  • كل بازدید ها :

Search Engine Optimization


CONTACT ME
 

خاطره ایی از اعتکاف

خاطره ایی از اعتکاف

تاریخ : دوشنبه 15 مرداد 1386 | موضوع دل نوشته ,
 

این هم از خاطره اعتکاف فردای روشن ُ یه کم دیر شد ُ شرمنده

 امسال اولین سالی بود كه من معتكف شدم ، خدایا شكرت ، واقعآً شكرت 


به خاطر همین كه سال اولم بود ، یه دلهره ای تو دلم بود كه نكنه طاقت نیارم ، زیاد خودم رو لو نمی دم اما خلاصه می ترسیدم  .


جمعه شب كه می خواستم آماده رفتن بشم به مادرم گفتم یا من تا روز دوم برمیگردم یا اگه خدا كمكم كنه می مونم كه مادرم  گفت هر موقع حس كردی طاقتت داره تموم میشه ، سوره والعصر.... رو بخون خدا بهت صبر میده .

 
تا اینكه ما وارد میهمانی شدیم ، دروغ نگم اولش یه كم دلم گرفت اما هنوز 1 ساعت از ورودم نگذشته بود كه انسی عجیب با اون فضا پیدا كردم ، یاد حرف مادرم افتادم.

 
یه جورایی حرفش برعكس شده بود ، باید روز آخر كه اعتكاف تموم میشد سوره والعصر ... رو می خوندم تا خدا بهم صبری بده كه بتونم تا سال دیگه دوام بیارم

 .

 

آرشیــو

دوستـان

نوای فـراغ